دلم برات تنگ شده... - تاریخ: 1395/10/24 ساعت: 1:12
:(
دنیای این روزای من - تاریخ: 1395/10/24 ساعت: 1:12
دنیای این روزای من هم قد تن پوشم شده اینقدر دورم از توکه دنیا فراموشم شده دنیای این روزای مندرگیر تنهایی شدهتنها مدارا میکنیمدنیا عجب جایی شدههرشب تو رویای خودم .. آغوشتو تن میکنمآینده این خونه رو باشمع روشن میکنم در حسرت فردای توتقویمم و پر میکنمهر روز این تنهایی و فردا رو تصور میکنمهم سنگ این روزا...
آواز عاشقانه ی ما در در گلو شکست - تاریخ: 1395/10/24 ساعت: 1:12
آواز عاشقانه ی مادر در گلو شکستحق با سکوت بود، صدا در گلو شکستدیگر دلم هوای سرودن نمی کند تنها بهانه ی دل ما در گلو شکست سربسته ماند بغض گره خورده در دلمآن گریه های عقده گشا در گلو شکستای داد، کس به داغ دل باغ، دل ندادای وای، های های عزا در گلو شکستآن روزها ی خوب که دیدیم، خواب بودخوابم پرید و خاطره...
یادت می ارزد - تاریخ: 1395/10/24 ساعت: 1:12
عزیزم... روی نبودنت هم می توان حساب کرد.... یادت می ارزد به تمام کسانی که بودن هایشان بوی بیزاری میدهد...
یاد باد - تاریخ: 1395/10/24 ساعت: 1:12
یادش بخیر... پنج سال و دو روز پیش... چقدر زود گذشت...
(بدون عنوان) - تاریخ: 1395/10/24 ساعت: 1:12
آتنای عزیزم، دیشب خوابت رو دیدم، شب اول سال 2015... خواب دیدم تو یه کلاسم، کلاس درس که تموم شد و بیرون اومدم شب بود، همه جا تاریک اما جلوی روم یه شهر بزرگ و پر نور بود، آره NY بود، برج های بلند و پر نور ، مغازه ، بوتیک  و رستوران های خیلی شیک... دور شهر رو یه حباب شفاف گرفته بود... تو اونجا بودی... ...
بیشتر از 8 سال از گذشت... - تاریخ: 1395/10/24 ساعت: 1:12
 3 روز پیش خبری بهم دادی که هنوز هم نتونستم باورش کنم... خدایا من سلامتی عزیزم رو از تو میخوام... خودت کمکش کن...
روزای سخت - تاریخ: 1395/10/24 ساعت: 1:12
این روزا خیلی سخت سپری میشن، حتی سخت نفس می کشم... تمام ذهنم شده تو... از وقتی جواب آزمایشت رو گرفتی باهام حرف نزدی و یک هفتس که از اون موقع میگذره... من تمام این سالها رو به این امید زندگی کردم که دوباره یه روز بتونم با تو باشم... ازت خواهش می کنم!!! طاقت بیار...
من او را دوست داشتم - تاریخ: 1395/10/24 ساعت: 1:12
زندگی حتی وقتی انکارش می کنی، حتی وقتی نادیده اش می گیری، حتی وقتی نمی خواهی اش از تو قوی تر است. از هر چیز دیگری قوی تر است.باید یک بار به خاطر همه چیز گریه کرد. آن قدر که اشک ها خشک شوند، باید این تن اندوهگین را چلاند و بعد دفتر زندگی را ورق زد. به چیز دیگری فکر کرد. باید پاها را حرکت داد و همه چی...